تبليغاتX
( مـهـــــــــرنـگـــــــــار )
( مـهـــــــــرنـگـــــــــار )

وقتی زور، جامه ی تقوا می پوشد فجیع ترین شکل تاریخ بوجود میآید(دکتر شریعتی


آهای بزغاله ها چرا به من توهین می کنین؟

نمیدونم چرا همه بهم میگن :" تو دیوونه ای، تو حالت خوش نیست!"

نه! من حالم خوبه. اونا مشکل دارن، اونا که ادعای روشنفکری می کنن اما به اندازه ی "بزغاله" هم نمیفهمن! راستی گفتم "بزغاله"، یادمه آخرین باری که از این کلمه استفاده کردم، داشتم برای دانشجوها سخنرانی میکردم، بعد از سخنرانی دوستم بهم گفت نباید از این کلمات استفاده کنم. گفت از شخصیت یه استاد دانشگاه بعیده که جلوی این همه دانشجو چنین حرفی بزنه.

دروغ که نگفتم، گفتم؟! تازه کی گفته "بزغاله" بده؟! من تازه مراعات کردم، "بزغاله" که خیلی مودبانه است.

همه شون حرفای بیخود میزنن؛ چه دانشجوهایی که فکر می کنن من هیچی سرم نمیشه و چه دوستم که فکر میکنه تربیت حرف زدن توی جمع رو ندارم. من اگه اینجوری بودم که دکتر نمیشدم، استاد نمیشدم. من حالم خوبه و اخیرا رئیس دانشگاه شدم. روزی که خبر رئیس شدنم ، تو دانشگاه پخش شد همه ی دانشجوها خوشحال بودن، به جز یه عده از همین دانشجوهایی که جزو قاظورات محسوب میشن. یه مشت قاظورات دور هم جمع شدن و به من بی احترامی کردن و شیشه های دانشگاه رو شکستن و... . مهم نیست! من طرفدارای خودم رو دارم. خیلی ها منو دوست دارن. وقتایی که سخنرانی میکنم، خیلیها فریاد میزنن:" ما دوستت داریم، تو عشق مایی".

دوستم بهم میگه کسی تشویقت نمیکنه غیر از اون عده ای که جیره خواره تو هستن. ولی مگه میشه کسی منو تشویق نکنه؟! تو سر من پر از افکار بکر و بی نظیره. یه بار یادمه تو یه کنفرانس در حضور اساتید دانشگاههای دیگه، یه دفعه یه ایده خیلی خوب به سرم زد و مثل کارتون ها بالای سرم یه لامپ روشن شد. همیشه افکارم تا حدی خوب هستن که روشنیشون رو میبینم. وقتی دارم افکارمو بیان می کنم همه چشم به من دوختن و حتی نمی تونن از جاشون تکون بخورن. افکار من گاهی فراتر از مدیریت یه دانشگاه میره، من ایده های زیادی برای اداره ی جهان دارم! البته کشور ما، کشور خیلی خوبیه؛ واضح تر بگم کشوری که من توش رئیس دانشگاهم، نمی تونه بد باشه! کشورهای دیگه میتونن از کشور ما به عنوان یه الگوی موفق در مسائل مختلف،استفاده کنن. مثلا راجع به "آزادی". همین دو- سه روز پیش داشتم اخبار گوش میکردم، شنیدم که یه زندان رو میخوان تعطیل کنن اونم فقط به این خاطر که ADSL زندان چند روزی قطع شده بوده و زندانیان نتونسته بودن به موقع وبلاگشون رو به روز کنن. معلومه که باید در چنین زندانی رو ببندن. اگه زندانی ها نتونن وبلاگ بنویسن پس چه جوری به بقیه خبر بدن که از کار خودشون پشیمونن؟! چه جوری به مردم بگن که فریب بیگانگان رو خوردن و علیه کشورشون، دست به اقدامات خیانت کارانه زدن. زندان بدون ADSL اصلا معنی نداره. 

دوستم بهم میگه من آدم مستبدی هستم و با هیچ کس مشورت نمی کنم. ولی من با همه مشورت می کنم حتی با بچه ها؛ از بچه ی 5 ساله گرفته تا 12 ساله! یه بار 20 دقیقه با یه بچه 5 ساله بحث کردم و اون متعقد بود توی دانشگاهها باید سرسره و استخر توپ بذارن و من هم الان دارم رو طرحش کار می کنم.

گاهی دوستم بهم میگه بهتره افکارمو بیان نکنم، میگه نباید از خودم تعریف کنم بهم میگه با تعریف کردن ماجرای لامپ بالای سرم، خودمو مضحکه کردم. ولی من که دروغ نگفتم، گفتم؟! اینکه دیگران خیلی چیزا رو متوجه نمیشن به من ربطی نداره. من از اولش یه چیز دیگه بودم. وقتی بچه بودم، همسایه مون به بابام گفت:" این بچه خیلی باهوشه. آینده ی درخشانی داره" آخه من یه مساله حل کرده بودم که طبق گفته ی همسایه مون، قبل از من فقط انیشتن تونسته بوده حلش کنه. وقتی بزرگتر شدم، تو دبیرستان، رشته ای رو خوندم که واقعا آدمای انگشت شماری تونستن بخونن .همه شون مثل من جزو نخبگان بودن. دوستم بهم میگه تو نمی تونی جلوی همه به خودت بگی "نخبه". من که دروغ نگفتم، گفتم؟! دوستم بهم میگه که خیلی دروغ میگم. آخه دوستم نمیدونه که میخواستن منو بدزدن. وقتی به عنوان یک مغز و یک نخبه از کشور فرار نکردم، آمریکایی ها می خواستن منو بدزدن! اصلا این روزا دوستم حرفایی میزنه که نباید. دوستیمون جای خود، اما اگه داره فریب می خوره باید یه مدتی بره زندان و بعد از توی زندان، چندتا پست واسه وبلاگش بنویسه و به همه بگه که چقدر پشیمونه.

خب... من باید برم. الان چندتا از این قاظورات ها ریختن تو راهروی دانشگاه و دارن به من میگن:"پروژکتو!" شاید دوستم راست میگفت، خودمو مضحکه ی دست همه کردم! شاید واقعا حالم خوش نیست. چرا دارن ضد من شعار میدن؟! من که همه ی ایده هام عالین، چرا به من میگن دروغگو؟!... یعنی هیچ کس منو دوست نداره؟! اما من میخوام همه دوستم داشته باشن، من دوست دارم که بیگانه ها نقشه ی دزدینمو بکشن. اما اگه من واقعا نخبه نباشم، چی؟!... یعنی من حالم خوش نیست؟!....نه، من به زودی به جهان کمک می کنم که از نابودی و گمراهی نجات پیدا کنه. من کمک میکنم حال همه خوب بشه... حتما حال خودم هم خوب میشه... من حالم خوش نیست، من مریضم... آهای بزغاله ها چرا به من توهین می کنین؟!!...من حالم خوش نیست...من حالم خوش نیست... .

یکشنبه 1388/08/24  توسط مهـدی مهـرنگار  |

 

ما دیگر به ایرانی بودنمان می بالیم

 

امروز شاهد یکی ار کثیف ترین و زشت ترین رفتارها از جانب عمال رژیم دیکتاتوری بودم خشونتی بی حد از طرف مزدوران و جیره خواران بر علیه چه کسی ؟ بر علیه مردمی که هم دین و هم آیین و هم وطنشان هستند.

دیگر نمیتوانم باور کنم که ذره ای اعتقاد به درستی این رفتارها در وجود این مزدوران باشد و هیچ دلیلی برای این رفتار نمیتوان تصور کرد غیر از کور شدن چشم ها و پر شدن شکم ها با زرق و برق ها و مقام های دنیوی که از گلوی مردم زده شده و با آن این شکم ها پر میشود.

این شکم ها پر می شود تا با سینه ها ی سپر شده که در آن قلبی تیره و بیرحم و با تمام تجهیزات و تا دندان مسلح مثل لشگر گلادیاتور ها با چهره های خشن و ترس ناک به دختری نوجوان ، پیر زن و پیر مرد های رنج دیده وحشیانه حمله کرده و با افتخار چنان خشونتی از خود نشان میدهند که انگار این مردم به خدا و پیغمبر کافر شده اند.

اگر در عصر ارتباطات نبودیم کدام انسان در این کره ی خاکی باور می کرد که این ملت گناهشان فقط بیداری است.و خواسته ای ندارند جز این که به شعورشان توهین نشود.

این ملت در سخت ترین شرایط اقتصادی حال و گذشته دم نزده اند و در هر مراسمی پشتیبان نظام بودند حال خواستار حقوق اولیه ی یک انسان شده اند که با این حجم نامتعارف سرکوبی روبرو میشوند.

حال برادرانه به انگشت شمار هم وطنان و بعضا رفقای سابق که هنوز الفتی با این خر مقدسهای دیکتاتور معاب دارند و یا اینکه از روی نفرت از چهر های اصلاح طلب به آنها گرویدند توصیه میکنم دین و آخرتتان  را با تکیه بر این دیوار پوشالی از دست ندهید و با خودتان رو راست باشید فرق شما با آن مزدوران این است که آنها برای عقیده شان و برای داشتن نفرت پول و امتیاز میگیرندولی شما فقط فریب خورده اید .خوشبختانه در این لحظه شناختن راه حق از نا حق اصلا کار سختی نیست فقط باید کینه ها و سوء تفاهم ها را دور ریخت و به خودتان دروغ نگویید.

به امید سر افرازی  کشور و پیروزی ملت بر استبداد داخلی

                                                                                          مهدی مهرنگار ۱۳ آبان ۱۳۸۸

                                                                                         


 به ایرانی بودنم میبالم          (نوشین مهرنگار)

شاید خیلی ها فکر کردن که همه چیز تموم شده اما صدای عدالتخواهی و حق طلبی رو هرگز نمیشه با زور خاموش کرد.

این روزا ته دلم یه احساس خوبی دارم، از اینکه هموطنانم برای رسیدن به آزادی حاضرن از جان و مالشون بگذرن، به ایرانی بودنم میبالم.

یادم میاد یه بار مقاله ای تو یه مجله خوندم که نوشته بود:" ما ایرانی ها وقتی می خوایم از افتخاراتمون حرف بزنیم، از زمان هخامنشی میگیم و از کوروش کبیر و... اما این چیزا تا کی می خوان افتخار ما باشن وقتی الان توی جهان، به عنوان جهان سوم مطرحیم و تا زمانی که ما رو تروریست می دونن چه کسی اهمیت میده که چه گذشته ای داشتیم."

تو چند سال اخیر ایرانی ها خیلی مورد تحقیر قرار گرفتن از انواع تحریم های تجارتی و اینترنتی گرفته تا ساختن فیلم های توهین آمیزی مثل "300". اما الان چهره ی ما کاملا عوض شده و مردم دنیا می دونن که ایرانی ها واقعا چه کسانی هستن. این روزا همه ی مردم به شکل باور نکردنی ای با هم همصدا شدن و صداشون به گوش جهان رسیده و الان خیلی ها میدونن ایرانی ها محدود به اون عده ای نمیشن که به جز شعار "مرگ بر آمریکا" و " مرگ بر اسرائیل" حرف دیگه ای برای گفتن ندارن.

این روزا همه ی مردم با شجاعت و با دست خالی به خیابون ها میان تا بگن، دست درازی به جان و مال و ناموس ملت، خیانتی بزرگ و غیر قابل بخشش است.

" آزادی خواهی"، افتخار امروز ماست و مطمئنم این "آزادی خواهی" در تاریخ ثبت میشه و به این زودی ها سر باز ایستادن نداره.

تمام کسانی هم که فکر می کنن با سانسور  اخبار و اختلال در کار سرویس های مختلف وبلاگها می تونن حقیقت رو پنهان کنن، باید بدونن که فقط دارن خودشون رو فریب میدن.

بهتره به جای اینکه به دنبال بستن چشم و گوش و دهان و شکستن قلم ها باشین، چشم و گوش خودتون رو از خواب چند سال بیدار کنین و حقیقتی رو که انکار می کنین، بپذیرین و فراموش نکنین که حکومت با کفر پایدار می مونه ولی با ظلم از بین میره.  

                                                                                           نوشین مهرنگار

                                         

 

چهارشنبه 1388/08/13  توسط مهـدی مهـرنگار  |

 

انتخابات نهم رئیس جمهوری ایران از نگاه آرشیو من (يکشنبه 19 ژوئن 2005

خوب توجه کنید تمام اتفاقات زشت انتخابات اخیر قبلا هم تکرار شده بود و اندیشمندانی مثل دکتر معین خطرات بعدی را گوشزد کرده بودند کاش جدی میگرفتیم.

و حال  اخبار از سایت بی بی سی که ۴ سال پیش فیلتر نبود :

اعتراض نامزدهای اصلاح طلب به 'دخالت نظاميان' در انتخابات:

مصطفی معين و مهدی کروبی، دو نامزد اصلاح طلب که از راهيابی به مرحله دوم انتخابات رياست جمهوری ايران بازمانده اند، به آنچه 'دخالت نظاميان' در انتخابات و 'حمايت' دستگاههای نظارتی از نامزد راستگرايان خواندند، اعتراض کرده اند.

مصطفی معين در بيانيه خود نسبت به "نظامی گری"، "خفقان" و "خطر فاشيسم" در ايران هشدار داد و مهدی کروبی در گفتگو با رسانه ها، "دخالت نظاميان" را محکوم کرد و آن را برخلاف توصيه آيت الله خمينی دانست.

به گفته اصلاح طلبان، اعضای بسيج و سپاه پاسداران، دو نهاد نظامی که پس از انقلاب اسلامی تاسيس شده اند، سازماندهی و تحرک گسترده ای را برای افزايش آرای محمود احمدی نژاد، شهردار تهران و نامزد راستگرايان تندرو انجام داده اند تا او اکنون همراه با اکبر هاشمی رفسنجانی، رئيس جمهور پيشين ايران که نامزد طيف ميانه رو است به مرحله دوم انتخابات راه يابد.


همچنين ابراهيم يزدی، دبيرکل نهضت آزادی، از احزاب حامی آقای معين در گفتگو با بی بی سی از رای سنگين "بعضيها" ابراز تعجب کرد و گفت: " سؤالی پيرامون آرايی که اعلام شده و رأی برخی از نامزدها به وجود آمده و موجب اعتراضات شديدی را ميان مردم و گروههای سياسی فراهم آورده است."

آقای احمدی نژاد در واپسين ساعات شمارش آراء در مرحله اول انتخابات، با فاصله اندکی از آقای کروبی پيشی گرفت و به عنوان دومين نامزدی که به مرحله بعدی رای گيری راه می يابد، شناخته شد. آقای معين در ميان هفت نامزد به جايگاه پنجم رسيد و به اين ترتيب، هر دو نامزد اصلاح طلبان در انتخابات رياست جمهوری، از اين رقابت حذف شدند.

اين نخستين بار بود که هيچيک از نامزدهای رياست جمهوری در ايران، نتوانستند نيمی از آرای صندوقها را به دست آورند و انتخابات به مرحله دوم کشيده شد.

نامزدهای اصلاح طلب، همچنين به عملکرد شورای نگهبان و دستگاههای نظارتی وابسته به آن اعتراض کردند و مدعی شدند که اين ناظران از انتخاب آقای احمدی نژاد جانبداری کرده اند.

'جن و انس'

 به موجب ادعاهايی که نسبت به آرای برخی از نامزدها می شود ظاهراً دامنه شرکت در انتخابات از انسانها فراتر رفته و به اجنه هم رسيده است، برای اينکه معلوم نيست بعضيها اين آرای سنگين را چگونه و از کجا به دست آورده اند

 
                                                                                                          ابراهيم يزدی


شگفتی عليه شگفتی

مهدی کروبی که در آغاز شمارش آرای شهرهای کوچک، پيشتاز انتخابات بود، اندکی بعد جای خود را به اکبر هاشمی رفسنجانی داد که جايگاه نخست را تا پايان شمارش آراء در بعدازظهر روز شنبه حفظ کرد.

اما در پشت سر اين نامزد پيشتاز، رقابت نزديک آقای کروبی و آقای احمدی نژاد برای رسيدن به جايگاه دوم و راهيابی به مرحله بعدی انتخابات، جنجال ساز شد.

بامداد روز شنبه، در حالی که مهدی کروبی هنوز در آمار رسمی که از سوی ستاد انتخابات و وزارت کشور اعلام می شد، جايگاه دوم را داشت، سخنگوی شورای نگهبان خبر داد که اکبر هاشمی رفسنجانی همراه با محمود احمدی نژاد به دور بعدی انتخابات راه می يابند.

اظهارات غلامحسين الهام که ساعت هشت صبح از تلويزيون دولتی ايران پخش شد، بلافاصله واکنش آقای کروبی و همچنين مقامات وزارت کشور را به دنبال آورد که تاکيد داشتند نتايج رسمی شمارش آراء تنها بايد از سوی ستاد انتخابات اعلام شود.


معين: خطر فاشيسم جدی است

مصطفی معين، نامزد جبهه دموکراسی و حقوق بشر نيز در بيانيه ای به آنچه "دخالت سازمان يافته نظامی و نظارتی" در روند انتخابات خواند، اعتراض کرد.

"خطر فاشيسم"
 هشيار باشيم که اين قبيل تلاشهای پيچيده و خزنده نهايتا در اين کشور سر از نظامی گری، اقتدارگرايی و خفقان سياسی و اجتماعی در خواهد آورد. اين روند تهديدی برای جامعه مدنی و انسداد راه اصلاحات است
 
مصطفی معين

آقای معين در بيانيه خود نوشت که در روزهای پايانی انتخابات، "اراده ای قاهر" برای پيروزی "يک کانديدای خاص" و حذف نامزدهای ديگر به ميدان آمد و "باب سازماندهی برخی نهادهای نظامی و حمايت دستگاه نظارتی انتخابات را گشود."

او گفت که اين اقدامات، "زنگ خطری برای دموکراسی نوپای" ايران است و هشدار داد که چنين روندی به "نظامی گری"، "اقتدارگرايی" و "خفقان سياسی و اجتماعی" منجر خواهد شد.

آقای معين در اين بيانيه از مردم ايران خواست "خطر فاشيسم، از ميان رفتن نقش مردم و حذف جمهوريت" را جدی بگيرند.


کروبی: انتخابات مخدوش است

مهدی کروبی در نشست مطبوعاتی خود که بعدازظهر روز شنبه برگزار شد گفت: "من انتخابات را به جهت اعمال نفوذ برخی سپاهيان و بسيجيان مخدوش می‌ دانم و از رهبری می‌ خواهم که هيئتی را مسئول پيگيری اين موضوع کنند."

بسيج در قامت "حزب"
 به آقای حجازی، مسئول محترم بسيج گفتم که اگر می خواهيد حزب تشکيل دهيد، برويد دبيرکل شويد و بسيج را هم حزب خود کنيد. ولی اگر بسيج آن چيزی است که امام (آيت الله خمينی) گفت و من هم عضو آن هستم نبايد پول دولت را بگيريد و در اينگونه امور دخالت کنيد
 
مهدی کروبی

او خواستار بازشماری آرا در شهرهای بزرگ از جمله تهران، مشهد، اصفهان و قم شد.

وی گفت: "در ميزان آرای من در صبح امروز (شنبه) در فاصله يک ساعت تغيير زيادی صورت گرفته است."

آقای کروبی شورای نگهبان را که ناظر بر انتخابات است، متهم به طرفداری از "يک جريان فکری" کرد و گفت: "برخی بچه‌ های سپاه و غير سپاه و ارباب مطبوعات، آنها (شورای نگهبان) را هدايت می ‌کنند."

وی همچنين گفت: "از چند روز پيش از انتخابات احساس كردم كه نيروهای بسيج و سپاه يك سری تحركات دارد، ولی اول اين خبرها به يك نامزد ديگر بازمی ‌گشت، من هم شروع كردم به تذكر دادن و هشدار دادم كه نكند برخلاف توصيه امام نيروهای مسلح در انتخابات دخالت كنند و وقايعی همچون برخی كشورهای ديگر بيفتد."


 کروبی پسر آيت الله خامنه‌ای را به دخالت در انتخابات متهم کرد

مهدی کروبی با ارسال نامه سرگشاده ای به آيت الله خامنه ای رهبر ايران، پسر او را به دخالت در انتخابات متهم کرده و مدعی شده که بيشترين آرا را در انتخابات به خود اختصاص داده اما بخشهايی از سپاه پاسداران و بسيج در بسياری از شهرستانها از طريق پرداخت پول به هيئتهای مذهبی آرای مردم را مخدوش کرده و به نفع يکی از نامزدها تغيير داده است.

آقای کروبی از نامزدی که سيد مجتبی، پسر آيت الله خامنه ای را به حمايت از او متهم کرده مستقيماً نام نبرده است اما گفت که مجتبی خامنه ای ابتدا از نامزد ديگری حمايت می کرده که حتی خبر رفت و آمد او به ستاد انتخاباتی آن نامزد نيز منتشر شده بود ولی سه روز پيش از رای گيری، ناگهان "عنايتها" به سمت فرد ديگری سرازير می شود.


یکشنبه 1388/08/10  توسط مهـدی مهـرنگار  |

 

بیست ونهم اکتبر روز جهانی کوروش بزرگ

 دست هایی که کمک میکنندمقدس تر ازلبهایی هستند که دعا می کنند

                                                                                     کوروش کبیر

 

  ۷ آبان زادروز کوروش بزرگ پدرایران گرامی باد.

نامش جاودان راهش پر رهرو

پنجشنبه 1388/08/07  توسط مهـدی مهـرنگار  |

 

شریعتی مرد آینده بود

امروز همه ی اونچه دلم میخواد بگم رو تو حرفای دکتر شریعتی پیدا میکنم..همه ی اونچه که سالها پیش گفت و اونقدر وسعت دید داشت که اینگار برای امروز گفته بود..نه دیروز..شریعتی مرد آینده بود.. و چه حسی داره وقتی امروز همه ی اونچه تو دلم جمع شده و منو به مرز فریاد میرسونه، پیدا میکنم در حرفای کسی که سالها پیش امروز رو دیده بود..پس فقط با جملات اون حرفم رو بیان میکنم ..

من هرگز نمی نالم...قرنها نالیدن بس است...میخواهم فریاد بزنم...!اگر نتوانستم سکوت میکنم....

............ و ..........

آنها از فهمیدن تو می ترسند.از گاو که گنده تر نمیشوی ، می دوشنت و از اسب که دونده تر نمیشوی ، سوارت میشوند و از خر که قوی تر نمیشوی ، بارت میکنند. انها فقط از فهمیدن تو میترسند.

............ و ..........

خدایا : رحمتی کن تا ایمان ، نام ونان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را؛ وحتی نامم را در خطر ایمانم افکنم.
تا از آنها باشم که پول دنیا می گیرند وبرای دین کار می کنند ؛ نه آنها که پول دین می گیرند وبرای دنیا کارمی کنند .

............ و ..........

چه تلخ و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش کلاه بگذارد... این سرزمین را با عقل مصلحت اندیش!!! ساخته اند. پس باید با عقل مصلحت اندیش در آن زیست. و چاره ایی دیگر پیدا نیست ..و من «چنین کردم» اما «چنین نبودم» و این دوگانگی مرا همواره دو نیمه می کرد.

............ و ..........

وقتی زور جامه تقوا می پوشد ، فجیع ترین شکل تاریخ بوجود میآید..

............ و ..........

دیکتاتوری و آزادی از آنجا ناشی نمی شود که یک مکتب خود را حق میشمارد یا ناحق...بلکه از اینجا ناشی میشودکه آیا "حق انتخاب" را برای دیگران قائل است یا قائل نیست!!


و در آخر...

ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه ی دار را می شنوید !

پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.

و شما :

ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید !

پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.

و شما :

ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم...

پس از این مرا کمتر خواهید دید !!

شنبه 1388/08/02  توسط مهـدی مهـرنگار  |

 

حرف کدخدا بالاتر ا زخدا

ساعت حدود هشت صبح بود. پا که به ورودی نگهبانی دانشگاه گذاشتم دیدم مسئولین محترم و همیشه در صحنه ی حراست و نگهبانی در حال صحبت با یک آقای دانشجو هستند. آنقدر گرم صحبت بودند که متوجه ی حضور من نشدند و کارت دانشجویی نخواستند.یکی از نگهبانها گفت: "ما به خانما میگیم حجابشون رو رعایت کنن، حالا آقایون نباید هیچ کاری کنن؟!"

فهمیدم به پوشش اون دانشجو ایراد گرفتن. نگاهی به لباسهایش کردم یک تی شرت سفید، شلواری که نه گشاد و نه تنگ بود و موهایی که نه ژل زده بود و نه مدل خاصی داشت! تعجب کردم که چرا مانع ورود او شدن اما چون دیر شده بود مجبور شدم به سرعت و قبل از نشان دادن کارت دانشجویی، نگهبانی رو ترک کنم.

همان روز بعد از ظهر با اینکه هوا بسیار گرم بود یکی از آقایان دانشجو قبل از اینکه از دانشگاه خارج شود یک بلوز آستین بلند روی تی شرتش پوشید!!! تقریبا برایم روشن شد که نگهبانی از ورود دانشجویان با لباس آستین کوتاه ممانعت می کند. قضیه را پیگیری کردیم و متاسفانه صحت داشت و تعداد زیادی از دانشجویان اجازه ی ورود به دانشگاه رو پیدا نکردن، عده ای کارت دانشجوییشان را گرو گذاشتند و برگه ی تعهد امضا کردند و... . این عمل مامورین عزیز حراست بازتاب گسترده ای داشت.

موافقان این برخورد معتقد بودند که فقط خانمها نیستند که باید محدود شوند و آقایان بیش از حد آزادند و محدودیت هایی نیز باید برای آنان در نظر گرفت!

ممکن گاهی تحمل اختیاراتی که در جوامعی مثل ایران به آقایان داده میشه به خصوص در مورد پوشش باعث به وجود آمدن احساس تبعیض جنسیتی بشه اما از کسانی که طرفدار این نوع عقیده هستند چند سئوال دارم: آیا محدودیت هایی که در زمینه ی پوشش برای خانمها اعمال میشه، درست هست و نتیجه ای هم داشته؟! آیا با وجود حجاب، دیگر فساد به وجود نمی آید؟! آمار فساد در کشورهایی که زنان آن ملزم به رعایت حجاب هستند بیشتر هست یا در کشورهایی که حجاب اجباری نیست؟!

مخالفان این برخورد هم گفتند که پوشش مناسب برای روزهای گرم، پوششی است که تحمل گرما را آسانتر کند و آستین کوتاه آقایان موجب به وجود آمدن هیچ نوع فسق و فجوری نمی شود.

 قصد ندارم که عقاید خودم رو در این پست تائید کنم اما دوتا خاطره از دوران راهنمایی و دبیرستان براتون می نویسم و نتیجه گیری رو به خودتون می سپرم. یادمه سر کلاس دینی و قرآن بود که خانم معلم فرمودند: "شما وقتی میبینین جایی که نامحرم هست نباید بذارین صدای شما رو بشنوه! چون صدای زن ظریف و زیباست و اگر مرد نامحرم بشنوه، بهش جذب میشه! مثلا من وقتی میخوام از مغازه خرید کنم، انگشتم رو این شکلی میکنم تو دهنم تا صدام کلفت بشه!"

همیشه از این معلم خاطرات دردناکی دارم و این حرفها هم یکی از اون خاطرات دردناکه! تصور کنید چقدر مسخره است وقتی همکلاسیتون توی دانشگاه بهتون سلام میکنه و شما انگشت می کنین تو حلقتون و با صدای مردونه جوابش رو میدین! انگار هم دانشگاهیتون به شما نظر بد داره، بقال سرکوچه که صد در صد نظر بد داره! با این کارا جنسیت خودمون رو مخفی می کنیم یا باعث میشیم که بیشتر توجه همه به جنسیتمون جلب بشه؟! اصلا چطوره مثل آقایون محاسن بذاریم و با صدای مردونه هم حرف بزنیم تا کل جامعه پر بشه از زنهای مردنما و اینجوری هیچ مردی دچار گناه نشه؟!

از مادربزرگم شنیدم این شیوه ای هست که قدیمها حتی خیلی قبل تر از زمان او و یا  کشف حجاب، زنان ازش استفاده میکردن!

یکبار دیگر هم در دوران دبیرستان دبیر دینی فرمودند: شماها واسه چی فوتبال نگاه میکنین؟! فوتبال نگاه میکنین و پای مردها رو نگاه میکنین که شلوار کوتاه پاشونه؟! جای اینکار درس بخونین!!!

واقعا دردناک و تکان دهنده است که این معلمان عزیز به جای پرورش روح خداجو و حقیقت دوست دانش آموزان، آنها را با خود به سرزمین تاریک و کور و مهجور ذهن خود و افکار فاسد و پوسیده یشان میبرند. با خود فکر میکنم که این حرفها تنها از دهان یک آدم فاسد بیرون میاد!

بگذریم... گرچه گذشتن از این حرفها ساده نیست.

 یاد حرف مادربزرگم افتادم، یاد زمانی که شاید مادربزرگ مادربزرگ مادربزرگم، صدای خود را به احمقانه ترین شیوه ی ممکن از نامحرم پنهان میکرد؟ چند سال پیش از این شیوه استفاده میکردن؟! و حالا در قرن بیست ویکم، عده ای شیوه های اینچنین قدیمی رو مجددا استفاده میکنن! این یعنی برگشت، به جای جلو رفتن؛ یعنی سقوط به جای صعود و اوج گرفتن.

 فساد به وجود نمی آید مگر آنکه ما در افکارمان بیافرینمش. ما نه پاهای فوتبالیست ها رو نگاه می کنیم و نه دستهای دانشجویان را! فساد هم در دست و پا نیست بلکه در افکار هست.

ممانعت از ورود چند دانشجو به محیط دانشگاه، به خاطر اندازه ی آستین، تنها عقب ماندن چند دانشجو از کلاس درس نیست بلکه عقب افتادن جامعه ای از پیشرفت است. عقب افتادن از هدف و پرداختن به حاشیه است.

خدایی که آدمی را خلق کرد، زن و مرد را از یک گل و در کنار هم آفرید با همین دستها، با همین پاها و با همین صدا و... . به او راه درست و نادرست را نشان داد و گفت اکنون من به تو قدرت عقل و اختیار داده ام تا راه خود را چه درست و چه غلط برگزینی. حالا چرا یه عده فکر می کنن، تفکیکی رو که خداوند انجام نداده باید انجام بدن؟ آیا عده ای از خدا بیشتر....؟!!!

                                                                      امضاء:نوشین مهرنگار

سه شنبه 1388/07/21  توسط نوشین مهرنگار  |

 

اثرات مخرب امواج پارازیت بر روی سلامت جسمی و روانی انسان

منابع خبری متعدد از تهران گزارش می دهند که دور جدیدی از ارسال پارازیت بر روی شبکه های ماهواره ای از سوی سپاه پاسداران آغاز شده است. در حالی که اثرات مخرب امواج پارازیت بر روی سلامت جسمی و روانی انسان ثابت شده است، شنیده می شود که این بار قدرت امواج پارازیت ارسال شده افزایش چشمگیری داشته است.

گفته می شود سیستم جدید ارسال پارازیت به تازگی از کشور روسیه خریداری شده است. این در حالی است که شرکت صنایع الکترونیک ایران (صاایران)که وابسته به وزارت دفاع و تحت کنترل نیروهای سپاه پاسداران است نیز چند سالی است که تولید سیستم های ارسال پارازیت را از روی مدل های خارجی همچون "اریکسون" آغاز کرده است.  به ادعای سایت خبری پیک ایران سیستم مجهز روسی که به تازگی خریداری شده "در جنگ هاي مدرن الكترونيك براي اختلال در رادارها استفاده مي شود، اما شرکت صاایران با ایجاد تغییرات غیر استاندارد در این سیستم به قدرت بالایی برای ارسال امواج دست یافته است. در اين سیستم اسيلاتورهايي در پهناي باند مايكروويو استفاده شده كه تمامي كانال هاي ماهواره اي را دچار اختلال می كند. "

تاریخچه پارازیت:

به گزارش خبرنگار جرس، سپاه پاسداران نصب فرستنده های پارازیت در تهران و سایر شهرهای بزرگ کشور را از سال ۱۳۸۱ آغاز کرد. در این سال دستگاه های پارازیت از کمپانی اریکسون که  بخشی از بازار فروش تلفن همراه ایران را نیز در اختیار دارد، خریداری شد. 

مدتی کوتاه پس از آن که سپاه پاسداران ارسال امواج پارازیتی را آغاز کرد، نمایندگان اصلاح طلب مجلس ششم خواهان برخورد با کانون های ارسال پارازیت شدند. در آن زمان گزارش ارسال پارازيت به روي امواج ماهواره‌ اي و راديوئي، در کميسيون صنايع و معادن مجلس شوراي اسلامي بررسي شد و دستور متوقف ساختن آن به شوراي عالي امنيت ملي جمهوري اسلامي ارسال شد. سید محمد خاتمی، رئيس جمهوري وقت ایران، در پي دريافت گزارشی از وزارت پست، تلگراف و تلفن و نیز پس از نامه نمایندگان مجلس دستور داد ارسال پارازيت سريعا متوقف شود.

به هر حال تلاش های نمایندگان مجلس ششم و دولت خاتمی برای بازداشتن سپاه از ارسال پارازیت با موفقیت همراه نشد.  پس از روی کار آمدن دولت احمدی نژاد دیگر هیچ مزاحمی بر سر راه سپاه در ارسال پارازیت وجود نداشت. در این مدت سپاه توانست به راحتی به آزمایش سیستم های ساخته شده در صاایران و سایر دستگاه های خریداری شده از خارج بپردازد.

 تاثیرات امواج مایکروویو بر سلامت شهروندان:

مهندس مولوي عضو هيات علمي دانشكده پست و مخابرات، پیش از این گفته بود که "امواج مايكروويو پس از نفوذ به بدن انسان نوعي اثر گرمايي توليد مي كنند و باعث مي شود درجه حرارت بدن بالا رود." به گفته او "طبق مطالعات انجام شده از بين رفتن تعادل دماي بدن، به طوري كه بيش از ۵ درجه سانتيگراد باشد، براي انسان مرگ آور است و بيشتر از يك بمب اتمي براي افراد خطرناك است."

 دكتر اميراحمد سپهري، استاد برق و الكترونيك دانشگاه اميركبير نیز خاطرنشان کرده است که "امواج مورد نظر به شدت سرطان زا هستند و به ويژه سرطان نخاع را به دنبال دارد ." به گفته دکتر سپهری "تأثير اين امواج بر روي كودكان بيش از ديگر افراد جامعه است. اين امواج برروي مردان نيز تأثيرات نامطلوبي دارد و آنها را عقيم مي كند و از طرفي زنان باردار را گرفتار عوارضي سوء مي كند كه جبران ناپذير است. 

 حتي اگر فرد به اين امواج خيلي نزديك باشد، فوراً كور مي شود و اينها همه زنگ خطري براي شهروندان تهراني است." تحقیقات همچنین نشان داده که امواج پارازیت تاثیرات مخربی بر اعصاب و روان انسان نیز بر جای می گذارند. همچنین این امواج ممكن است در اثر تداوم ناشنوايي مزمن را به همراه داشته باشد.

امواج پارازیت علاوه بر تهدید سلامت، درسيستم  مخابراتی و الکترونيکی کليه دستگاههای ايمنی، از جمله سيستم های پزشکی بيمارستان ها، شبکه بانکی و سيستم هدايت هواپيما نیز تداخل ایجاد می کنند. یکی از دلایلی که ارسال این امواج در تهران معمولا پس از ساعات کار اداری آغاز می شود، همین است تا بدین ترتیب سیستم های مخابراتی و الکترونیکی دولتی از کار نیافتند. 

شایعاتی وجود دارد که علت سقوط هواپیمای تهران - ایروان در اطراف قزوین نیز به دلیل اختلال در سیستم ناوبری هواپیما از سوی امواج پارازیت بوده است. دلیل سقوط این هواپیما تاکنون به صورت شفاف و کامل از سوی مقامات دولتی ذکر نشده است. 

اطلاعات تکمیلی و تخصصی تر در قسمت ادامه مطلب همین پست                                                                       

                                                                 گرداوری :مهدی مهرنگار


ادامه مطلب

جمعه 1388/07/17  توسط مهـدی مهـرنگار  |

 

سرود ملی ایران

داستاني که در زير نقل مي‌شود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» نقل کرده اند:

«ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل مي‌کرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدۀ‌مان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل مي‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.

چاره‌اي نداشتيم. همۀ ايراني‌ها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به‌ياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نمي‌دانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند.

اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ مي‌دانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزي‌فروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزي‌فروش که سرود نمي‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عمو سبزي‌فروش . . . بله. سبزي کم‌فروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.» فرياد شادي از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيۀ شعر روي کلمۀ «بله» بود که همه با صداي بم و زير مي‌خوانديم. همۀ شعر را نمي‌دانستيم. با توافق هم‌ديگر، «سرود ملي» به اين‌صورت تدوين شد:

عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سبزي کم‌فروش! . . . . بله.
سبزي خوب داري؟ . . بله.
خيلي خوب داري؟ . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سيب کالک داري؟ . . . بله.
زال‌زالک داري؟ . . . . . بله.
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.

اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يک‌شکل و يک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزي‌فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوري که صداي «بله» در استاديوم طنين‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خير گذشت.»

دوشنبه 1388/07/13  توسط مهـدی مهـرنگار  |

 

"من تقلب کردم"

(این داستان واقعی نیست و تنها تراوشات ذهنی نویسنده ی بیمار وبلاگ میباشد. لطفا تقاضای وام نفرمائید!)

همه چیز از روزی شروع شد که پدرم بهم خبر داد استادمون رو توی بانک دیده که میخواسته وام بگیره. این برای من یعنی پاس کردن یه درس 3 واحدی که پیشنیازش رو ترم قبل با هزار جور بدبختی و با نمره ی 10 پاس کردم! بابام اگه می خواست می تونست خیلی راحت وام استادمون رو درست کنه و مسلما استادمون هم مجبور بود منو قبول کنه.

توی دوستام، همه وضعشون ازمن بهتر بود. به خصوص لاله که مثل همیشه داشت سخت درس می خوند و امیدوار بود این درس مهم رو با نمره ی بالا پاس کنه. من همیشه یه جورایی با لاله رقابت درسی داشتم اما او به واسطه ی فیزیک و ریاضی خوبی که داشت همیشه از من جلوتر بود.

وقتی بابا این خبرو بهم داد، شاد و سرحال یه آهنگ گذاشتم و شروع کردم به بالا و پائین پریدن. می تونستم حسابی از وقتم استفاده کنم و خیالم راحت باشه که درسی که تا چند روز پیش، برام یه کابوس بزرگ بود رو پاس کنم. مادربزرگم که خوشحالی و سر و صدای منو دید، علت این همه شادی رو ازم پرسید. من هم براش تعریف کردم. مادربزرگم نه خندید و نه اخم کرد فقط ازم پرسید: "فکر می کنی کار درستیه؟!"

گفتم: " من سه واحد پاس می کنم و استادمون هم بنده ی خدا وامشو میگیره و کارش راه میوفته و باعث امر خیر هم میشم!" مادربزرگ دیگه چیزی نگفت و من هم رفتم تا برای خواهرم که تازه اومده خونه داستان این پیروزی بزرگ رو تعریف کنم.

روزها به سرعت می گذشتند و به امتحانات نزدیک میشدیم. لاله هر روز سخت درس می خوند و از فشار این همه واحد حسابی خسته بود. سه هفته به امتحانات مونده بود که وقتی اومد و تو دانشگاه و روی نیمکت کنارم نشست، دیدم که زیر چشماش گود و سیاه رفته است و حسابی آشفته و خسته به نظر میرسه. ولی من حسابی سرحال و قبراق بودم. دو روز قبل تر رفته بودم عروسی دخترخاله ام که اگه این ماجرای وام گرفتن استاد پیش نمیومد ممکن بود مجبور بشم نروم و بشینم درس بخونم ولی تو واحدهایی که برداشته بودم از همه سخت تر همین درس بود و باقیشون بیشتر حفظ کردنی بودن و چون حفظیاتم خوب بود، مطمئن بودم می تونم این ترم یه معدل خوب بگیرم. نه تنها خسته و آشفته نبودم که هم چاق شده بودم و هم حسابی سروحال بودم. وقتی بچه های دیگه هم اومدن پیش من و لاله، اونها هم حال و روز خوشی نداشتن اما من از شدت شادی قهقه می زدم.

بالاخره روز امتحان رسید، شب قبل از امتحان تمام چیزای مهم رو روی کاغذ نوشتم و چندبار از بابام پرسیدم که مطمئنه همه چی حله؟! و پدرم هر بار لبخندی زد و با اطمینان گفت:"حله!"

وقتی سر جلسه نشستم باز هم یه کم اضطراب داشتم. امتحان شروع شد ولی همه چیز بر طبق برنامه پیش رفت. تقلب های که اون روز کردم فقط تقلب از روی بغل دستی و چندتا یادداشت روی کاغذ نبود. استاد هم سرجلسه به دادم رسید و هم قرار بود موقع تصحیح هم برگه رو دستکاری کنه. با رضایت کامل از جام بلند شدم و برگه امو تحویل دادم. پا به حیاط دانشگاه که گذاشتم، دیدم دوستام دور هم جمع شدن و دارن راجع به سئوالات صحبت می کنم. چهره هاشون نشون می داد که امتحان خوبی رو پشت سر نذاشتن. به محض اینکه منو دیدن شروع کردن به سئوال پیچ کردنم و من هم خندیدم و گفتم: "خوب بود". لاله با شنیدن این جمله با تعجب منو نگاه کرد و گفت: " جدا؟! خوب دادی؟! اولین کسی هستی که داره اینو میگه." گفتم:" آره. خوب بود." لاله زیاد حرفمو جدی نگرفت و اون روز تا برسیم خونه همه ی بچه ها مداوم غر زدن که نتونستن تقلب کنن و وقتی از من پرسیدن تقلب کردم یا نه گفتم:"نه!". باقی راه هیچ حرفی نزدم و فقط یه لبخند فاتحانه رو لبام بود! می دونستم که علاوه بر تقلب های سر جلسه باز هم استاد، موقع تصحیح برگه ها بهم کمک میکنه. تو راه به خودم گفتم یادم باشه به بابا بگم کار استادو زودتر درست کنه.

یک هفته بعد به دانشگاه رفتیم تا نمراتمون رو بگیریم. وقتی رسیدم دانشگاه اصلا نگران نبودم. بچه ها جلوی برد جمع شده بودن و وقتی من رو دیدن همه با تعجب نگاهم می کردن. چندتا از بچه ها گفتن:" آفرین! چی کار کردی. بالاترین نمره رو گرفتی!" من هم لبخندی زدم و از بین جمعیت با غرور به اسم خودم نگاه کردم که جلوش نوشته شده بود: 17. تعداد زیادی از بچه ها افتاده بودن و اکثرا با نمرات ناپلئونی پاس کرده بودن و لاله هم 14 شده بود. دوستام ریختن دور و برم و ازم پرسیدن تقلب کردی؟! بلافاصله جبهه گرفتم و گفتم :"نه! می دونین چقدر واسه این درس زحمت کشیدم؟! نتیجه شو گرفتم" یکی از دوستام که بهم شک کرده بود گفت:" بین ما هیچ کس به اندازه ی لاله زحمت نکشید. تو پیشنیاز این درس رو هم با ده و به زور پاس کردی، حالا...". نذاشتم حرفشو تموم کنه و با پرخاش گفتم:" گفتم که تقلب نکردم! از تو که نمی ترسم. 17 حقم بود. حسودیت شده؟!" لاله بینمون رو گرفت و گفت:" ای بابا! چرا مثل بچه ها دارین سر نمره دعوا می کنین؟!"

وقتی داشتم از دانشگاه میومدم بیرون دیدم دوستم، معصومه داره گریه می کنه. از لاله پرسیدم چرا معصومه گریه می کنه؟ به خاطر نمره اش؟!" لاله گفت:" معصومه برای سومین باره که این درسو میوفته و میدونی که وضع مالیشون زیاد خوب نیست و از طرف خانواده واسه شهریه، تحت فشاره!"

از همون موقع بود که همه چیز عوض شد. احساس پیروزی نمی کردم، احساس می کردم یه چیزی اشتباه شده و اصلا حس خوبی نداشتم. دو- سه روز تو فکر بودم به خودم گفتم من کجا و هفده کجا؟! من خنگ چه جوری می تونستم 17 گرفته باشم و لاله با اون همه هوش و تلاش 14. یاد چشمای پر از اشک معصومه افتادم، شاید اگه اون هم پدرش تو بانک کاره ای بود الان به خاطر شهریه ی سه واحد تکراری اینجوری گریه نمی کرد. چندبار دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم اما نشد. یاد لاله افتادم که چقدر زحمت کشید تا این 14 رو گرفت. تو آینه به خودم نگاه کردم و دیدم چقدر قیافه ام وقیح شده! تو چشم همه نگاه کردم و گفتم تقلب نکردم و حتی با دوستم دعوا هم کردم. فکر کرده بودم همه چیز خوب تموم میشه اما الان که همه چیز تموم شده، می بینم اون جور که می خواستم نیست. رفتم پیش مادربزرگم تا باهاش درد دل کنم. مادربزرگ گوش داد و بعد آروم گفت:" اگه زودتر بهت میگفتم، نمی فهمیدی. صبر کردم تا امروز. ممکنه تو به همه دروغ بگی و همه رو هم قانع کنی که تقلب نکردی اما هر وقت که خودت تنها هستی با خودت ته دلت این ترس هست که چیزیو که بدست آوردی مال تو نیست و دیر یا زود بالاخره همه میفهمن. هر چیزی که بخواد با تقلب و دروغ بدست بیاد، طعم خوش پیروزی رو از آدم میگیره."

دیدم مادربزرگم راست میگه و من هم می دونستم دیر یا زود تو واحدهای بعدیم معلوم میشه نمره ای رو گرفتم که مال خودم نیست و ضمنا این وسط با پارتی بازی ای که استاد کرد و در نتیجه اش به وامش رسید حق خیلی ها ضایع شد چه دانشجوهایی که این درسو داشتن و چه کسانی که تو صف دریافت وام بودن. به خاطر همین با پشیمونی رفتم پیش لاله و بهش گفتم:"من تقلب کردم...!"

نتیجه ی اخلاقی: کسی که تقلب میکنه حتی اگه عالم و آدم رو هم قانع کنه که تقلب نکرده اما خودش میدونه که تقلب کرده! و مهم اینه که خودش میدونه.

                                                                        امضاء: نوشین مهرنگار

 

دوشنبه 1388/07/06  توسط نوشین مهرنگار  |

 

قدس سمبل غضب است

بعضی ها روز قدس را " تنها روز فلسطین می دانند" تا بدین وسیله بتواند شعارهای مردم در این روز را کنترل کند. غافل از اینکه مردم ایران در مکتب امام درس آموخته اند و می دانند که " قدس" سمبل غصب است و این غصب می تواند در داخل خاک یک کشور و توسط آنها که به لباس خودی در آمده اند انجام شود. این غصب می تواند به زور سلاح باشد یا با خیانت در امانت.

    چه تفاوتی است بین صهیونیستی که حنجره مسلمانان می درد با نظامی که با ادعای " دین" بی رحمانه مردم را بخون می کشد و بر خون آنان جشن پیروزی می گیرد. مردم می دانند که به گفته امامشان " در روز قدس ملت ها بايد به حكومت هائي كه خائن هستند هشدار دهند" . و همانگونه که امامشان توصیه کرده می خواهند تکلیف خود را با آنان که با زور حکومت می کنند و مقابله کنند و دماغ آنان را بخاک بمالند تا درس عبرتی شود برای دیگرانی که خواب خوش غارت آرا مردم را می بینند.

                                                                                      

"روز قدس روزي است كه بايد سرنوشت ملت هاي مستضعف معلوم شود. بايد ملت هاي مستضعف اعلام وجود بكنند در مقابل مستكبرين بايد همانطور كه ايران قيام كرد و دماغ مستكبرين را به خاك ماليد و خواهد ماليد تمام ملت ها قيام كنند و اين جرثومه هاي فساد را به زباله دان ها بريزند."

چهارشنبه 1388/06/25  توسط مهـدی مهـرنگار  |

 

درگیر سیاست شدن ارزش داره ؟؟

این روزا همه ی ما یه جورایی درگیر مسائل سیاسی شدیم. خیلیها میگن که نباید درگیر سیاست شد چون ارزششو نداره. شاید سیاست مال سیاستمدارها باشه و ارزش اینکه درگیرش بشیم رو نداشته باشه ولی چیزی که ما رو به اینجا کشونده، خود سیاست و علاقه ی به اون نبوده، همگی به دنبال حق و دادخواهی بودیم و می خواستیم عدالت برقرار بشه، عدالتی که به خاطر سیاست های کثیف عده ای برای رسیدن به قدرت ازمون گرفته شده.

اصلا چطور میشه بی توجه از کنار مسائل و مشکلاتی که هر روز می بینیم، بگذریم؟!

دلم میسوزه برای پدری که با دست خالی و با شرمندگی برمی گرده خونه، برای دختر و پسرایی که می خوان ازدواج کنن اما نمی تونن از عهده ی مخارج عروسی و زندگی مشترک بربیان و یا کسانی که ازدواج کردن و دوست دارن بچه داشته باشن اما نمی تونن چون پول ندارن، دلم میسوزه که نسل های جدید روز به روز ضعیف تر میشن چون گوشت روز به روز گرون تر میشه!

دلم میسوزه برای نسل سومی که رفته دانشگاه و مدرک گرفته اما هنوز وابسته به نسل دومه و چشمش به دست پدر و مادرشه. دلم میسوزه برای دانشجوهایی که با هزار جور امید و آرزو درس می خونن تا فردای خوبی داشته باشن اما بازار کار اشباع شده و هر کس که متعهد و بی تخصص باشه شانس بیشتری برای کار پیدا کردن داره.

باورم نمیشه که این ما هستیم، ایرانیانی با تمدن و با فرهنگی درخشان و سرزمینی ثروتمند. مردمانی که بزرگترین ثروتشون باید منابع طبیعی کشورشون باشه، حالا با پای برهنه دنبال آزادی هستن.

وقتی حتی از جاذبه های گردشگری کشورمون هم درست استفاده نمیشه و مردم روز به روز فقیرتر میشن، مسلما جوانان هم رویای مهاجرت به کشورهای اروپایی رو در سر دارن و به زودی عرق به وطن هم از بین میره.

چطور میشه به آینده بی توجه بود؟ آینده ای که فکرش حتی یک لحظه هم از سرمون بیرون نمیره و همگی دوست داریم آینده ی موفقی داشته باشیم.

اصلا این روزها برای جوانان چقدر سرگرمی و آزادی وجود داره که بخوان درگیر مسائل دیگه بشن؟!

چند روز پیش با یکی از دوستانم بیرون بودیم و گرم صحبت با یکدیگر که یکدفعه صدایی از کنار خیابون شنیدیم:"آستیناتو بکش پائین!"

برگشتم و دیدم گشت ارشادی که از خیابان در حال عبور هست، متوجه ی آستین های بالا رفته ی مانتوی من شده و در راستای ارشاد بنده و جلوگیری از ورودم به جهنم، تو بلندگو ازم خواسته آستینمو بکشم پائین. ماموری هم که کنار راننده بود با اشاره داشت بهم میگفت که آستینمو بکشم پائین!

وضعیت مضحکی بود، آستین های بالا رفته ی من داشت امنیت جامعه رو به خطر میانداخت و از اونجایی که در پارکها هیچ جور مبادله ی مواد مخدر صورت نمیگیره و در هیچ جا جرم و جنایتی وجود نداره و همه جا امن و امانه و "رئیس جمهور منتخب" (و یا بهتر بگم:" رئیس جمهور منتصب")، تنفیذ شده و ملت هم حماسه آفریدن و مشکلی نمانده جز آستین اینجانب (!) پس باید برای پائین کشیدن آستین مانتوی من، در بلندگو فریاد میزدند تا خدایی نکرده آرامش سرزمین گل و بلبلمان برهم نریزد!

آستینم رو پائین کشیدم و در دل از مسئولین دلسوز که به "نهی از منکر لفظی" اکتفا کردن و من رو با خودشون نبردن و تمام روزم رو خراب نکردن، تشکر و قدردانی کردم.

هدیه ی دولت نهم به مردم ایران همین گشتها بود. درست زمانی که برف سنگینی در زمستان بارید و تمام ذخایر گازهای ایران صادر شده بود و مردم از شدت سرما جان دادند و یا در تابستان گرم و طاقت فرسای سال گذشته که برق قطع شد و کودکان خردسال از شدت گرما جان باختند، گشت ارشاد مراقب امنیت جامعه بود!

با خودم فکر میکنم آیا این فجایع فضاحت بار، باز هم قراره 4 سال دیگه تکرار بشه؟!

به این چیزا که فکر می کنم می بینم بی خود نیست که همه مون این روزا درگیر سیاست شدیم و به تمام کسایی که می پرسن ارزششو داره؟ میگم آره ارزششو داره. این روزا هیچ چیز به اندازه پس گرفتن حقمون ارزش درگیر شدن نداره.

                                                                   امضاء: نوشـین مهرنگار

دوشنبه 1388/06/16  توسط نوشین مهرنگار  |

 

نقش سپاه پاسداران در اقتصاد ایران


هفته نامه اکونومیست در شماره اخیر خود می نویسد سپاه پاسداران ایران در حال تصفیه های سیاسی وسیع و پر کردن جیب خود است.

در این مقاله که روز پنچشنبه در وبسایت اکونومیست به چاپ رسید آمده است منافع سپاه پاسداران ایران اقتضا می کند که این کشور به سمت انزوا و افراط گام بردارد.

به نوشته این نشریه دو سال پیش فرمانده سپاه اعلام کرد تغییرات مهمی در ماموریت این نیروی ۱۲۰ هزار نفری پدید خواهد آمد و طی آن سپاه همراه با بیش از سه میلیون عضو بسیج با تهدیدهای داخلی مقابله خواهند کرد.

اکونومیست می افزاید وقایع پس از انتخابات ریاست جمهوری اخیر در ایران که شامل سرکوب دگراندیشان و افزایش سلطه سیاسی و اقتصادی سپاه است نشان داد که معنی سخن او چه بوده است.

این هفته نامه می افزاید چهارمین دادگاه نمایشی اصلاح طلبان که در ۲۴ اوت در تلویزیون دولتی ایران پخش شد حاکی از تصمیم حکومت در نابودی همیشگی مخالفان اصلاح طلب و نیز تصفیه وسیع میانه روهای قدرتمند است.

اکونومیست می نویسد حمله به خانواده اکبر هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور اسبق ایران نمایانگر تلاش برای کنار زدن یکی از آخرین موانع موجود بر سر راه محمود احمدی نژاد رئیس جمهور کنونی است که حامی اصلی او کسی جز آیت الله علی خامنه ای نیست.

این نشریه با اشاره به اسامی متعددی از اعضای سابق سپاه در فهرست اعضای کابینه پیشنهادی دولت احمدی نژاد به مجلس تاکید می کند تردیدی در لحن نظامی کابینه بعدی نیست.

اکونومیست به وزیر پیشنهادی نفت که "هیچ تجربه ای در صنعت نفت ندارد" اما در یک موسسه تحقیقاتی سپاه فعالیت کرده و نیز به وزیر پیشنهادی اطلاعات که نماینده ولی فقیه در سپاه بوده اشاره می کند.

هفته نامه یاد شده می نویسد سپاه پاسداران بخش مهمی از سهم ۷۰ درصدی دولت در اقتصاد کشور را در دست دارد و در همه چیز از کلینیک های دندانپزشکی و چشم پزشکی تا کارخانجات خودروسازی و شرکت های ساختمانی حضور دارد.
به نوشته اکونومیست حتی "خصوصی سازی" هم نصیب سپاه و دوستان آن می شود و سهم چندانی عاید شرکت های خصوصی واقعی نمی شود.

این نشریه با اشاره به شایعه قاچاق مشروبات الکلی، سیگار و بشقاب های ماهواره ای توسط سپاه به نقل از یک نماینده مجلس می نویسد این معاملات بازار سیاه ۱۲ میلیارد دلار در سال برای این نیرو درآمد به همراه دارد.

اکونومیست تصریح می کند در چنین شرایطی حکومت به سمت رادیکال شدن پیش می رود زیرا انزوای ایران به نفع سپاهیان است.

این نشریه در خاتمه با اشاره تلاش نمایندگان کنگره آمریکا برای اعمال تحریم علیه واردات بنزین توسط ایران نتیجه گیری می کند سپاه احتمالا از چنین طرحی استقبال هم می کند.


روزنامه‌ی "تهران امروز" خبر داد، احتمال خريد سهام شرکت مخابرات از سوی "بنياد تعاون سپاه" جدی شده است. روزنامه تهران امروز در ادامه‌ی گزارش خود نوشته است، «در صورت درست‌بودن و قطعی‌بودن خريد سهام شرکت مخابرات توسط يکی از شرکت‌های زيرمجموعه سپاه، می‌توان گفت که دولت مخابرات را به‌عنوان يک بخش حياتی به همراه‌ترين نهاد نزديک به خود واگذار می‌کند. چنان‌چه اهميت در دست‌داشتن مخابرات برای دولت طی ماه‌های گذشته کاملا مشخص شد و بر اين اساس نمی‌توان خوش‌بين بود که دولتی‌ها به اين راحتی يکی از مهم‌ترين شرکت‌های زيرنظر خود را به بخش خصوصی غيروابسته به دولت واگذار کنند.»
       هرجا که پول باشه دست و پای سپاه رو اونجا میتونیم ببینیم حتی در فوتبال و سینما و... و سرنوشتشان هم معمولا ...
 


سرنوشت ۱۸.۵ میلیارد دلار چی میشه؟؟

در دسامبر ۲۰۰۸ در حالی‌ که ترکیه در اوج بحران اقتصادی به سر میبرد، اردوغان نخست وزیر این کشور خبر از وارد شدن مبلغی بالغ بر ۱۸.۵ میلیارد دلار داد بدون اشاره به منبع پول. حالا پس از گذشت ماهها یک تاجر(!) ایرانی به نام اسماعیل صفریان نصب مدعی پولها شده است. گفتنی است این مبلغ هنگفت به صورت ۷.۵ میلیارد دلار پول نقد در ساک‌های دستی‌ و ۲۰ تن شمش طلا به وسیله کانتینر با کامیون وارد این کشور شده است. وکیل آقای صفریان نصب با داشتن مدارکی قانونی‌ از دولت ایران به خبرنگار کانال خبری ترکیه گفت که تمامی‌ کدها و ارقام متعلق با آقای صفریان نصب می‌باشد و از بانک مرکزی ترکیه اخذ شده است.شایان ذکر است که دولت ترکیه هم اکنون پولها را توقیف و آنها را در بانک مرکزی نگهداری می‌کند.

حالا سوال اینجاست که دولت ایران چگونه مجوز خروج چنین مبلغ بالایی را به همین راحتی‌‌ داده، و این تاجر میلیاردر چگونه۲۰ تن طلا و ۷.۵ میلیارد دلار پول را به همین سادگی‌ به ترکیه وارد کرده و چرا دولت ایران سکوت کرده.و اصلا چطور خبری در این مورد در خبرگزاریهای انتشار نیافت

و از همه مهمتر سوال اصلی‌ این است که در ایرانی‌ که برای یک میلیون دلار باید جواب اصل ۴۹ رو پس بدی آقای صفاریان نصب چگونه و از چه راهی‌ این مبلغ رو کسب کرده، البته به نظر این جانب چنین شخصی‌ وجود خارجی‌ نداره!

یکشنبه 1388/06/08  توسط مهـدی مهـرنگار  |

 


اگر در صحنه حق و باطل نیستی، اگر شاهد عصر خودت و شهید حق بر باطل نیستی، هر جا كه میخواهی باش.چه به شراب نشسته و چه به نماز ایستاده. هر دو یكیست!(دكترشریعتی)*
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز راعلامت ممنوع میزنید
با جوجه های نشسته درآشیانه چه میکنید؟
گیرم که میزنید گیرم که می برید گیرم که می کشید
با رویش ناگذیر جوانه چه می کنید؟
×××××××××××××××××××××
دلنوشته هایم در
http://mehrnegar2.mihanblog.com/
(حدیث بی زبانان)




constantinelectrical@yahoo.com

 

 

(حدیث بی زبانان) وبلاگ دیگرم
پرواز را به خاطر بسپار(کیمیا)
فریاد سکوت(دوست اندیشمندم)
هیدر(رفیق شفیقم)
رشد تنهاهدف آفرینش
به یاد خدا و مهربانی ها
*یاد آر ز شمع مرده یاد آر*
کوی بی نام و نشان
آرامکده
عمو قندک میرزا
هلما(تقدیر)
میترا-سرزمین پروانه ها
یادداشتهای مهندسی دروب
نگارخانه دل(زینب بانو )
هذیان های یک بیمار تب دار
آوای اذان
ساز خدا(بابک فروزان)
امپراتوری آش رشته(دارا)
آواره ی واژه ها(نیوشا)
آرش- فریاد سکوت
شاهکار آریایی
تالار یک مهندس(احمد)
"سکوتم از رضایت نیست"
کافه هواداران میر حسین موسوی
حقیقت پشت پرده سانسور
دوباره سبزمیشویم
به یادشهدای آزادی،ازآریوبرزن تاندا
جـــوان
صدای دانش آموز
ایرانی آزاد

 

 

 

 

Blog Skin